باربدباربد، تا این لحظه: 18 سال و 5 ماه و 15 روز سن داره

باربدي آقا

گِل بازي

بابايي اومد دنبالمون و رفتيم خونه مامان بزرگ و بعدشم خيابون. براش كتاب و گِل خريدم خيلي خوشش اومد. از دور هم آتيش بازي برج ميلاد رو مي ديد. خيلي خوشحال بود. كلي گل بازي كرد ...
25 تير 1390

خونه

امروز خونه بوديم و من در حال انجام وظايفه خانه داري بابايي هم بازي با باربدي آقا. بعد از ظهر هم با بابايي يه ساعتي رفتند پارك. ...
24 تير 1390

بوستان ولايت

بعد از ظهر رفتيم قلعه بازي توي بوستان ولايت. بهش خوش گذشت. واي چقدر پارك بزرگي بود بعدشم رفتيم خونه مامان بزرگ شام خوديم و بعدشم خونه خودمون و لالا. ...
23 تير 1390

اداره

امروز باربدي آقا مهمونم بود توي اداره. بهش خوش گذشت. به همه چيز فضولي مي كرد. خاله مهري كلي باهاش بازي كرد. به باربدي آقا گفت: باربد الان دلم براي نينيم تنگ شد. باربد هم گفت: پس چرا اينجايي. خاله هم با خنده گفت: بچه راست مي گه. براي يه لقمه نون حلال. از ماشين حساب كلي خوشش اومد. داشتم وسايلش رو حاضر مي كردم ديدم ماشين حساب رو گذاشته تو كوله پشتيم. توي سرويس هم فوري خوابش برد. بعد از ظهر هم خونه بوديم. روز خوبي بود. ...
22 تير 1390

ولی

رفتم خونه و كلي شيطوني كرد تا خوابش برد. بد از ظهر خودم حالم خوب نبود. با كلي اصرار و منت كشي قبول كرد كه با دايي كريم و مجتبي بره پارك. تقريباً بعد از يكساعت و نيم برگشتند. دايي خسته شده بود چون عادت نداره. شب تو راه برگشت نمي دونم چي شد كه يهو بهم گفت: تو بدي. گفتم: باشه من بد تو خوب. برگشته به من مي‌گه آره من خوب و بابايي هم خوب ولي تو بد. ...
20 تير 1390

غذا نخوردن

صبح تو پاركينگ داشتم سوار ماشين مي شدم كه فنچ (يك نوع پرنده) ديدم. يادم اقتاد  مامان بزرگ يه فنچ داشت كه باربدي آقا يه زماني با نگاه كردن به فنچ فقط غذا مي خورد. يعني توي حياط مامان بزرگ فنچ رو مي ذاشتيم و بابدي آقا اونو مي ديد و غذا مي خورد. خداي من، من چي كشيدم و همچنان مي كشم از بد غذايي باربدي آقا. بعد از ظهر هم از دكتر گياهي براي خودم و مامان بزرگ و باربدي آقا وقت گرفته بودم كه گفت بايد حجامت بشه كه من نذاشتم. از ساعت چهار و بيست مطب بوديم ساعت يك ربع به نه رسيديم خونه. جنازه بودم ولي ماشاءالله باربدي آقا سرحال اونجا همه شناختنش. آخراش كه مي خواستيم بيام. هركي مي‌ديدتش مي گفت: شما خسته نشدي؟ و باربدي آقا مي خنديد و مي دويد. ...
19 تير 1390

خونه مامان بزرگ

از امروز باربدي آقا يك هفته مهمون مامان بزرگشه چون پرستارش نيست. به باربدي آقا كه خيلي خوش مي گذره ولي ما خيلي خسته مي شيم چون بايد تقريباً يك ساعت زودتر از خواب بيدار بشيم. ...
18 تير 1390

خل شدن من

صبح بيدار شديم و بعد از صبحونه من رفتم آشپزخونه و بابايي با باربدي آقا شروع كردن به انواع و اقسام بازيها. بعد شروع كردن به پازل بازي. ا.ون پازلي كه خاله هدي براي باربدي آقا عيدي خريده. خلاصه كه بابايي خيلي تعجب كرد چون پسرم كلي رو درست كرد. انصافاً خيلي سخته. بعد از ظهر هم رفتيم فرهنگسراي شفق برنامه كعبه كريمان كه خيلي خوب بود در مورد برآورده كردن آرزوهاي بچه هايي بود كه امكانات كمي دارند. كمي هم باربدي آقا بازي كرد كه چون هوا خيلي بد بود زود سوار ماشين شديم. شب هم رفتيم شام خرديدم و رفتيم خونه. تو راه خونه هم بابايي يه چيزي بهم گفت كه خيلي گريه كرد. رسماً ديوانه شدم. بابايي از باربد پرسيد كه: ما اگه يه هفته بريم مسافرت تو مي موني خونه ما...
17 تير 1390

خونه زنبور

امروز خيلي گرمه مي خواستم برم پليس + 10 ولي از گرما نرفتيم. شب باز هم با خاله فروغ و عمو محمد رضا رفتيم شام بيرون رستوران سفير غذاي هندي خورديم خوب نبود خيلي افت كرده به گارسون هم گفتيم ولي اون اصلاً خوب برخورد نكرد. بعدش با خاله راضيه و عمو رضا و دانيال جان رفتيم بام تهران. باز هم شلوغي باربدي آقا  .... در راه برگشت از بلندي كنار راه باربدي آقا داشت راه مي رفت. دانيال هم رفت كه از اونجا بياد ولي ادامه نداد و گفت از زنبور مي ترسم. باربدي آقا هم پريد پايين. خاله راضيه گفت: دانيال زنبور اونجا نيست. باربدي آقا گفت: كجاست؟ خاله گفت: رفته خونه شون. باربدي آقا گفت: خونشون كجاست؟ خاله گفت: اون دور دورا. تو كوهها. باربدي آقا گفت: نه اشتباه گ...
16 تير 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به باربدي آقا می باشد