عطر
امروز خونه مونديم و با هم كلي بازي كرديم. ساعت هشت و نيم شب تا بابايي اومد باهاش رفتيم بيرون. يه يكساعتي با بابايي تو ماشين منتظر من بودن. خيلي بهشون خوش گذشته بود. قبل از اينكه بريم بيرون عطر زدم . گفت: منم ميخوام. منم مي خوام. از ادكلن بابايي خواستم بهش بزنم كه كلي گريه كرد. از عطر خودم بهش زدم. وقتی برگشتيم بازهم با هم كلي بازي كرديم. ...
نویسنده :
لعيا خاني
23:59


