برگ
تا رسيدم خونه ظرف نمك و فلفل كه شبيه برگ مي مونه رو گرفته بود دستش، تا منو ديد قبل از اينكه كفشامو درآرم، با داد شروع كرد به خوندن «اتل متل باد اومد صداي فرياد اومد باد اومد و داد كشيد برگ درختا رو ريخت» تا به كلمه آخر رسيد اون برگ رو انداخت زمين. ذوقي مي كردا من بدتر از اون. بابايي هم اومد همين برنامه. براي خالش هم اجرا كرد. شب هم ساعت ده و نيم تو بغل بابايي خوابيد (از عجايب) خيلي خسته بود.
اينم از عكس باربدي آقا تو پارك ملت مشهد 14/8/90 (عكاس: بابايي)


مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


برگ
