باربدباربد، تا این لحظه: 18 سال و 5 ماه و 15 روز سن داره

باربدي آقا

قطار توماس

از صبح تو خونه با هم بوديم. ساعت نه بيدار شد و با هم كلي بازي كرديم و حموم رفتيم و بعد از ظهر هم خاله مرضيه اومد و بعدشم رفتيم صندلي ماشين بخريم. از يه قطار توماس هم خوشش اومد كه با صداي سوت راه مي رفت . براش خريدم. اصرار كه بازش كن بابايي رو هم مجبور كرد براش باطري بخره.  شام هم با خاله فروغ و عمو محمد رضا رفتيم لمزي. توي رستوران بابايي سوتش رو بهش نداد. با دهنش سوت مي زد كه اينقدرذوق كردم ميز بغلي با تعجب ما رو نگاه مي كردند. خلاصه كه كلاً خوش گذشت. ...
8 ارديبهشت 1390

شكستني ها

رفتم خونه بيدار بود. كلي با هم كشتي گرفتيم و بازي كرديم. يهو بهم گفت: مامان برام جرثقيل نشكستني بخر. (چند روز پيش توي فروشگاه يه جرثقيل ديد و خواست كه من به فروشنده گفتم زود ميشكنه؟ اونم گفت: شكستني نيست.) بعد بهش گفتم ديگه چي شكستنيه؟ كه شروع كرد و گفت: تلويزيون، آكاواريوم (آكواريوم)، ماكروويو، ميز و ... . بعد از ظهر هم با هم رفتيم پارك بهش خوش گذشت. تو پارك هم بن تنش گم شد كه برنامه داشتيم تا آْروم بشه و با ساناز هم دوست شد. بابايي هم اومد پارك دنبالمون. ...
7 ارديبهشت 1390

جرثقيل

بعداز ظهر رفتيم خونه مامان بزرگ. توي راه تو آرياشهر جرثقيل ديد و داد كشيد جرثقيل. بعد پرسيد: مامان جرثقيل چي بلند مي كنه؟ گفتم: ماشين. باربدي آقا ادامه داد و گفت: موتور، خونه، ديوار، فروشگاه و ... بعد گفت: اينها رو بلند مي كنه و مي اندازه زمين بعد مي تركن. گفتم نه مامان . ببين مامان الان تو رو آروم گذاشتم زمين. ببين نتركيدي. (يه ربع بود بغلم بود و به هيچ صراطي مستقيم نبود و زمين نمي يومد.) راحت شدم و باربد هم يه چيزي ياد گرفت. از خونه مامان بزرگ هم رفتيم خونه عمه. خيلي خوش گذشت. ...
6 ارديبهشت 1390

دوش حموم

امروز هوا باروني بود و بعد از ظهر پارك نرفتيم و خونه مونديم. تو خونه كلي بازي كرديم. از پازل گرفته تا همه جوره بازي. ساعت حدود هشت شب  بود كه رفت دستشويي . برنامه داريم هر وقت مي ره دستشويي. بعد شلنگ آب رو برداشت و بر عس گذاشت سر جاش و گفت: حالا شد دوش حموم. مامان بيا حموم بريم. گفتم : كي بهت ياد داده؟ گفت پيماني.  با بدبختي راضيش كردم كه بياد بيرون. داشتم خشكش مي كردم كه بابايي اومد.  بهش گفت تو اين كار و يادش دادي؟ گفت بخدا نه. اين هر كار بدي كه انجام مي ده مي گه پيماني يادم داده. بعد كلي با هم خنديديم. ...
5 ارديبهشت 1390

دقت

امروز رفتيم خونه مامان بزرگ بعدش هم بيرون براي خريد شكلهاي مختلف بن تن. (ديگه مجبورم كرد.) توي راه عمه رو ديديم. تو كوچه عمه اينا يهو يه مغازه رو نشون داد و گفت: مامان ديروز تو اين مغازه، تو به اين آقاهه گفتني آقا روغن الف داريد. همينجوري موندم و شروع كردم به چلوندنش كه دخترعمه ام گفت چي شده كه بهش توضيح دادم كه سه هفته پيش من از اين فروشنده پرسيدم روغن الف داريد؟ واقعاً دقت و حافظه بچه هاي اين دوره زمونه مثال زدنيه. بعدشم رفتيم براي عمه اينا خونه ديديم و بعد رفتيم پارك و يه نيم ساعتي بوديم و بعد خريد بن تن و تا رسيديم خونه. مامان بزرگ گفت مجتبي و مامانش رفتن پارك دنبال شما. كه باربد هم داد كشيد كه بريم پيش مجتبي. رفتيم پارك هم كلي...
4 ارديبهشت 1390

آدم شدن

رفتم خونه ديدم خوابه. بعداز ظهر داشتيم حاضر مي شديم بريم پارك، تلويزيون درمورد يه پسري كه رتبه شش كنكور رو گرفته بود و جشنواره خوارزمي برنده شده بود و از بچگي اهل مطالعه بوده، برنامه اي مي داد. به باربدي آقا گفتم : مامان ببين بزرگ شدي بايد اينجوري بشي. بايد خيلي اهل مطالعه باشي. برگشت بهم گفت: بزرگ شدم مي خوام آدم بشم. پيماني گفته. (شب از بابايي پرسيدم گفت نه بابا من نگفتم). گفتم: نه آدم هستي بايد اهل مطالعه بشي و اون هم داد كشيد و گفت: نه مي خوام آدم بشم. البته كه بچه راست مي گه آدم شدن خيلي مهمتر از نابغه شدن هست. واقعاً درسته كه مي گن حرف راست رو از بچه بپرس. رفتم كه خودم حاضر بشم ديدم از توي كمد ديواري اتاقش واكس آورد. پرسيد...
3 ارديبهشت 1390

نی نی

از هشت صبح بيدار بود و با هم تو خونه بوديم بعد از ظهر حاضر شد با چرخش برن پارك كه رفتن حياط ديدن داره بارون مي ياد با كلي نق برگشت خونه. شب هم مثل هميشه ديدن مختار نامه رو كوفتمون كرد. باباش ازش می پرسید: باربد نی نی دوست داری؟ می خواهی مامان یه نینی بیاره؟ باربد هم داد می کشید و می گفت: نه. نه . هر چی می گفت. باربد می گفت نه. کلی خندیم و به بابایی گفتم: خدار و شکر پسرم با من هماهنگه.   ...
2 ارديبهشت 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به باربدي آقا می باشد