باربدباربد، تا این لحظه: 18 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

باربدي آقا

اُكْدُلُنْ

امروز با خاله مريم رفتيم پارك. تو راه خاله يادش افتاد كه عطرش رو نزده. رسيديم تو يه كوچه كه خلوت بود. خاله يواشكي اسپري زد. كه يهو باربدي آقا بلند گفت: خاله مريم مگه اينجا جاي پيس پيس، اُكْدُلُنْ زدنه؟ دو بار هم تكرار كرد.خيلي خنديدم. خاله مي‌گفت آدم با باربد بره دزدي. خيلي تو پارك بازي كرد. به يه بچه، پيش باباش گفت: مامان ببين كچله. مو نداره. باباي بچه هم كلي خنديد. امشب اولين شبي بود كه تا صبح پوشك نداشت. ساعت 9 صبح رفته بود دستشويي. ...
24 خرداد 1390

پمسالو

از امروز به پشمالو مي گه پمسالو. خيلي با مزه مي گه . راه مي ره با بابايي مي گه پمسالو. بابايي فردا صبح مي ره ماموريت. شب ما رو برد گذاشت خونه مامان بزرگ.
22 خرداد 1390

عكس

  اينم عكس باربدي آقا توي پارك پرندگان اصفهان 31/2/90 (من اين عكسو خيلي دوست دارم) ...
17 خرداد 1390

خوشحال

بين روز زنگ زدم خونه حالشو بپرسم فوري بهم گفت: مامان لعيا بيا ديگه. با هم براي بابايي آشپزي كنيم. رفتيم خونه مامان بزرگ. خيلي خيلي بهش خوش گذشت با مجتبي و دختر خاله مجتبي. خيلي خيلي دويد و از پله بالا پائين مي رفت و ... ساعت هفت هم با هم رفتيم خريد بعدشم حسابي تو پارك بازي كرد. ساعت نه بود كه از پارك داشتيم مي يومديم كه يهو احساس كردم يه نفر خيلي بهمون نزديك شده برگشتم ديدم بابايي و دائي محمد خيلي ترسيدم. خيلي خسته شدم ولي خيلي خوشحالم چون عذاب وجدان ندارم. ...
16 خرداد 1390

آشپزي

باز هم خونه و عوض كردن ديزاين حالا اتاقها مخصوصاً اتاق باربدي آقا. شب داشتيم ميخوابيديم شبكه fatafeat مي ديدم و بهش گفتم بيا ببينيم فردا با هم براي بابايي آشپزي كنيم . باربدي آقا هم خوشحال با من يه ربع برنامه آشپزي مي ديد.   ...
15 خرداد 1390

خونه تكوني

از صبح خونه بوديم بعد از ظهر با بابايي رفت چرخ بازي منم شروع كردم به عوض كردن ديزاين خونه. خيلي خوشحالم ...
14 خرداد 1390

لباس

امروز بعد از ظهر رفتيم مانتو بخرم. بماند كه چند بار گمش كرديم. بابايي بردتش. طبقه پايين فروشگاه. رفتم طبقه پايين كه تاپ بخرم. پرو پرو به چشماي من زل زد و گفت: چقدر لباس ميخري. چند تا لباس مي خري؟ تو اينهمه لباس داري. الآن خانومه دعوات مي كنه. الآن خانومه ميگه برو بيرون. قيافه منو بايد مي ديد. يعني داشتم شاخ در مي آوردم. از بابايي هم پرسيدم كه اون يادش داده كه بابايي هم قسم خورد كه نه من يادش ندادم. خوبه من براي خودم خريد نمي كنم وگرنه بيچاره بودم. تمام راه هم فقط مي گفت: بريم براي بابابزگ دوستم ساعت بخريم.   ...
13 خرداد 1390

رَحْمْ اِلَهْ

بعد از ظهر بابا بزرگ (باباي بابايي) زنگ زد تعطيلات دعوتمون كرد خونشون. باربدي آقا هم باهاشون صحبت كرد و شروع كرد به غر زدن كه الا و لله بريم خونه بابابزرگ دوستم (به باباي بابايي مي گه) چون بابايي گفت: بابابزرگ مي خواد برات روبات كنترلي بخره. حالا هي مي گفت: بريم روبات كنترلي رو از بابابزرگ دوستم بگيريم بعدش بريم خونه مامان بزرگ. بهش گفتم: فقط مي خواهي بريم روباتتو بگيري بعد بري. در نهايت نامردي گفت: آره. خلاصه كه رفتيم براي بابايي كت و شلوار بخريم. تو فروشگاه يه آن تصميم گرفتيم براي باباي من روز پدر كت و شلوار بگيريم. (ما از اين تصميم هاي آني زياد مي گيريم) خريديم و باز يه آن تصميم گرفتيم براي بابابزگ دوستم هم ساعت بخريم. باربدي آقا اينو ش...
12 خرداد 1390

عذاب وجدان

با باربدي آقا رفتيم خونه مامان بزرگ. خيلي بازي كرد خيلي. شروع كردم به درست كردن شام. بابايي هم ساعت 10 بود كه رسيد خونه. واي چقدر عذاب وجدان داشتم كه باربدي آقا رو پارك نبرده بودم. داشتم مي مردم. گريه‌ام دراومد. البته بماند كه هر چي مي گفتم بيا بريم پارك مي گفت: نه. ولي اگه كار نداشتم به يه بهانه اي مي بردمش. شب هم تا خواستيم شام بخوريم برقها رفت و با بابايي شروع كردن به شمع بازي. ...
11 خرداد 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به باربدي آقا می باشد