باربدباربد، تا این لحظه: 18 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

باربدي آقا

بمس الله

رفتم خونه پرستارش به باربدي آقا گفت: باربد نام خدا؟ باربدي آقا گفت : بِمْسِ الله (بسم الله). يه شعر بود كه من فقط اين تيكه شو ياد گرفتم. واي چقدر با مزه مي گفت. از ذوقم فوري زنگ زدم به بابايي بعدشم خاله مريم. خلاصه كه تا شب بچه ام صد بار اينو گفت. باز هم قرار بود كه بعد از خواب بعدازظهرمون بريم پارك. ولي وقتي از خواب بيدار شد . گفت: پارك نمي رم. بريم آب بازي. خواستيم بريم آب بازي گفت نه آب بازي نمي خوام. با هم بازي كرديم و بالاخره رضايت به آب بازي داد. امروز يه جور رولت گوشت از نيني سايت ياد گرفته بودم براش درست كردم كه خدا رو شكر و ماشاءالله خوب خورد. كلي هم با بابايي بازي كرد.   ...
10 خرداد 1390

نوش جونت

قرار شد كه بعد از خواب بعدازظهرمون بريم پارك. سر درد داشتم و قرص خوردم. قرص خوردن همانا و خوابيدن تا ساعت شش و نيم همان. باربدي آقا رو هم به زور بيدار كردم. قرار شد با بابايي بريم هايپر. باد مي يومد. بهش گفتم الان رعد و برق مي زنه. گفت: مامان رعد و برق چه جوري مي ياد. منم دستاشو كردم ابر و بهش توضيح دادم. بعد خودش گفت: بعدش بارون می یاد. داشتیم می رفتیم عروسی خاله مرضیه بارون اومد. قیافه من دیدنی بود عروسی خاله مرضیه ٢٧ بهمن بود. هنوز یادشه که اون شب یه کم بارون خوردیم. تو خونه داشت بستني مي خورد كه بابايي بهش گفت: چي مي خوري؟ گفت بستني سبز. بعد گفت : پيماني بگو نوش جونت. كلي خنديدم. شب هم قبل از خوابش صورتش بد خورد به كله ام. كلي گريه كرد...
9 خرداد 1390

عشق

امروز روز آب بازيمون بود خيلي بهش خوش گذشت. بعد از حموم هم كلي با هم عاشقونه صحبت كرديم. بهش گفتم كه باربدي آقا خيلي دوست دارم. اون هم مثل هميشه مي گفت: مي دونم. منم تو رو خيلي دوست دارم. اين موقع ها فكر مي كنم ‌آيا ممكنه من يه روزي برسه كه كسي رو بيشتر از باربدي دوست داشت باشم. محاله. عشق به فرزند تمومی نداره. وقتي مجرد بود و هنوز بچه نداشتم، هيچ وقت فكر نمي كردم كه بچه‌ام رو اينقدر دوست داشته باشم و بهش وابسته باشم. خدايا همه بچه‌‌ها رو برای پدر و مخصوصاً مادراشون سالم نگه دار. آمين خیلی دوست دارم باربدم. ...
8 خرداد 1390

خود زنی

رفتم خونه تا زنگ زدم آيفون رو جواب داد و گفت : سلام مامان لعيا. خسته نباشي. كلي ذوق كردم. آماده شديم رفتيم خونه مامان بزرگ رفت پيش مجتبي تا آماده بشيم بريم خونه عمه من كه يهو صداي گريه اش دراومد. افتاده بود زمين و زانوهاش خراش برداشت. كلي گريه و ... . رفتيم تو راه يه پاش رفتي لاي ميله هايي كه براي رد شدن موتور ها گذاشتن و پاش كبود شد. زود برگشتيم خونه. تو راه رفتم مثلاً خريد كنم. يه مغازه لباش فروشي. يك آن ديدم نيست. هر چي صداش كردم نبود. اينقدر جيغ كشيدم. رفتم بيرون مغازه نبود كه نبود. برگشتم تو مغازه . ديدم چمباتمه زده زير يكي از رگالها وتا منو ديد ريز ريز خنديد. بعدشم كه يه اتيكت از روي يه لباس برداشته بود و زده بود رو سينه اش. فروشنده گ...
7 خرداد 1390

حافظه

از صبح خونه بوديم و بعد از ظهر با بابايي رفت پارك و شب هم با هم بوديم و جايي نرفتيم. داشتم مي خوابوندمش. بهش گفتم: باربدي فردا با من مي يايي بريم ادارمون. پرسيد: خاله كتي هم هست. منم با ذوق كه خاله كتي رو خيلي دوست داره و حتماً مي ياد، گفتم: آره عزيزيم هست. گفت: منم نمي يام. گفتم: چرا؟ گفت: آخه خاله كتي گفت سوپ بخور ماكاني (ماكاروني) نخور. يكم فكر كردم يادم افتاد. داستان از اين قراره كه يازده ارديبهشت كه باربد مريض بود و من مونده بودم پيشش . خاله كتي زنگ زد حالش رو بپرسه. من بهش گفتم كه باربدي سوپ نمي خوره و ماكاروني مي خواد. خاله كتي هم باهاش حرف زد و گفت سوپ بخور ماكاروني نخور.  امان از اين حافظه قوي بچه ها. بعضي اوقات دردسر سازه. ...
6 خرداد 1390

ببعی

ساعت هشت و نيم از خواب بيدار شدم. ماچش كردم. چشماشو باز كرد. بهش گفتم: مامان ديدي بهت گفتم خونه مي‌مونم، موندم. با كلي ذوق بغلم كرد و گفت: مي خوام پيشت باشم. با زور صبحونه خورد و ساعت يك ربع به ده خوابش برد. تلفن رو كشيدم و موبايلم رو هم سايلنت كردم و شروع كردم به انجام كارهاي عقب افتادم . ساعت حدود يك بود كه رفتم سراغ موبايلم ديدم نوزده تا Miss call و دو تا Massage داشتم. كه يكيش پيمان بود. زنگ زدم بهش قاطي بود و گفت به مامانت زنگ بزد. خلاصه كه به مامان زنگ زدم خاله نرگش گفت: خيلي نگرانت شديم رحمان راه افتاد بياد خونتون. كه با رحمان صحبت كردم كه نياد. به صداي ما باربدي آقا بيدار شد. رفتيم حموم و با سختي نهار خورد و بابايي كه ق...
5 خرداد 1390

عطر

امروز خونه مونديم و با هم كلي بازي كرديم. ساعت هشت و نيم شب تا بابايي اومد باهاش رفتيم بيرون. يه يكساعتي با بابايي تو ماشين منتظر من بودن. خيلي بهشون خوش گذشته بود. قبل از اينكه بريم بيرون عطر زدم . گفت: منم مي‌خوام. منم مي خوام. از ادكلن بابايي خواستم بهش بزنم كه كلي گريه كرد. از عطر خودم بهش زدم.  وقتی برگشتيم بازهم با هم كلي بازي كرديم. ...
4 خرداد 1390

روز مادر

امروز روز مادر بود. اين كلمه رو «مادر» واقعاً تا وقتي مادر نباشي نمي فهمي يعني چي. احساسش نمي كني. خيلي خوشحالم كه مادرم. اميدوارم مادر خوبي باشم. البته خيلي تلاش كردم. گرچه راضي نيستم. روز مادر به همه مادر ها مبارك. بماند كه اين روزها بعضي مادرها رو مي بينم كه صرفاً 9 ماه مادر بودند و فرزندشون رو حس كردند. ديگه بعدش خودشون در اولويت بودند. خدايا واقعاً همه مادرها بهشت زير پاشونه به يك اندازه. بعد از ظهر با پسرم رفتيم حمام يك ساعت و ربع داشت آب بازي مي كرد. بهش گفتم: مامان ببين كف دستامون باد كرده. گفت: مثل چي؟ گفتم: مثل بادكنك. گفت: نه مثل شكم تو وقتي من توش بودم. از تشبيهش خندم گرفته بود. تا رفتيم بيرون زنگ در رو زدند. با...
3 خرداد 1390

كادو

امروز از اداره يه 5-6 باري به پرستارش زنگ زدم حالش رو بپرسم كه خدا رو شكر خوب بود. تارسيدم خونه گفت: مامان مي خوام برات نقاشي بكشم. كادوي روز مادر. (پرستارش يادش داده بود.) كلي ذوق كردم. آماده شديم رفتيم خونه مامان بزرگ. بهش گفتم ميايي بريم خيابون براي مامان بزرگ كادو بخريم. كلي ذوق كرد و گفت: منم مي خوام كادو بخرم براي تو. با خاله مريم رفتيم. تو راه هر چي مغازه اسباب بازي فروشي مي‌ديد مي‌گفت: كادو بخريم. كادو يعني اسباب بازي. تو راهمون يه نيم ساعتي پارك رفتيم و اسباب بازي خريدنمون هم با خمير بازي آريا ختم به خير شد. تو خونه هم كلي با خاله نرگس خمير بازي كرد بعد من بعد خاله مريم بعد  مجتبي. شب ساعت يه ربع به دوازده بود كه تو ...
2 خرداد 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به باربدي آقا می باشد