بدون عنوان
صبح با خاله نرگس رفت فرودگاه پيش عمو سعيد تا خاله بليطش رو بگيره. بهش خوش گذشته بود خيلي. خودم خيلي تعجب كردم. بعد هم از خونه به بابايي زنگ زديم و بهش گفت: پيماني روز پدر مبارك. ظهر هم داشتيم پازل بازي ميكرديم. يهو رفت حياط. زود هم اومد و گفت: مامان رفتيم دستشويي جيش كردم. گفتم خودتو شستي؟ گفت: نه. البته پسرم پنج شنبه گذشته هم خونه خودمون رفت دستشويي و خودشو شست و كل تي شرت رو خيس كرده بود. خواب هم نداشت و پاهاش رو برده بود رو ديوار داشت بازي مي كرد كه يهو ديدم همون حالت خوابش برده. بعد از ظهر دوست دايي مي خواست بغلش كن نذاشته بود. بهش گفته بود: آخه دستات كثيفه. ازش پرسيدم: چرا دستاش كثيفه؟ گفت: آخه دست زده به موتورش. آبروم رو برده. ب...
نویسنده :
لعيا خاني
23:59



