باربدباربد، تا این لحظه: 18 سال و 5 ماه و 15 روز سن داره

باربدي آقا

بدون عنوان

صبح با خاله نرگس رفت فرودگاه پيش عمو سعيد تا خاله بليطش رو بگيره. بهش خوش گذشته بود خيلي. خودم خيلي تعجب كردم. بعد هم از خونه به بابايي زنگ زديم و بهش گفت: پيماني روز پدر مبارك. ظهر هم داشتيم پازل بازي مي‌كرديم. يهو رفت حياط. زود هم اومد و گفت: مامان رفتيم دستشويي جيش كردم. گفتم خودتو شستي؟ گفت: نه. البته پسرم پنج شنبه گذشته هم خونه خودمون رفت دستشويي و خودشو شست و كل تي شرت رو خيس كرده بود. خواب هم نداشت و پاهاش رو برده بود رو ديوار داشت بازي مي كرد كه يهو ديدم همون حالت خوابش برده. بعد از ظهر دوست دايي مي خواست بغلش كن نذاشته بود. بهش گفته بود: آخه دستات كثيفه. ازش پرسيدم: چرا دستاش كثيفه؟ گفت: آخه دست زده به موتورش. آبروم رو برده. ب...
26 خرداد 1390

خريد

امروز رفتيم براي بابايي كادو روز پدر بخريم. رفتيم فروشگاه علي دايي. براش خريد كرديم. باربدي آقا خيلي اذيتمون كرد خيلي. ولي خيلي خريدامون خوب بود. ...
25 خرداد 1390

اُكْدُلُنْ

امروز با خاله مريم رفتيم پارك. تو راه خاله يادش افتاد كه عطرش رو نزده. رسيديم تو يه كوچه كه خلوت بود. خاله يواشكي اسپري زد. كه يهو باربدي آقا بلند گفت: خاله مريم مگه اينجا جاي پيس پيس، اُكْدُلُنْ زدنه؟ دو بار هم تكرار كرد.خيلي خنديدم. خاله مي‌گفت آدم با باربد بره دزدي. خيلي تو پارك بازي كرد. به يه بچه، پيش باباش گفت: مامان ببين كچله. مو نداره. باباي بچه هم كلي خنديد. امشب اولين شبي بود كه تا صبح پوشك نداشت. ساعت 9 صبح رفته بود دستشويي. ...
24 خرداد 1390

پمسالو

از امروز به پشمالو مي گه پمسالو. خيلي با مزه مي گه . راه مي ره با بابايي مي گه پمسالو. بابايي فردا صبح مي ره ماموريت. شب ما رو برد گذاشت خونه مامان بزرگ.
22 خرداد 1390

عكس

  اينم عكس باربدي آقا توي پارك پرندگان اصفهان 31/2/90 (من اين عكسو خيلي دوست دارم) ...
17 خرداد 1390

خوشحال

بين روز زنگ زدم خونه حالشو بپرسم فوري بهم گفت: مامان لعيا بيا ديگه. با هم براي بابايي آشپزي كنيم. رفتيم خونه مامان بزرگ. خيلي خيلي بهش خوش گذشت با مجتبي و دختر خاله مجتبي. خيلي خيلي دويد و از پله بالا پائين مي رفت و ... ساعت هفت هم با هم رفتيم خريد بعدشم حسابي تو پارك بازي كرد. ساعت نه بود كه از پارك داشتيم مي يومديم كه يهو احساس كردم يه نفر خيلي بهمون نزديك شده برگشتم ديدم بابايي و دائي محمد خيلي ترسيدم. خيلي خسته شدم ولي خيلي خوشحالم چون عذاب وجدان ندارم. ...
16 خرداد 1390

آشپزي

باز هم خونه و عوض كردن ديزاين حالا اتاقها مخصوصاً اتاق باربدي آقا. شب داشتيم ميخوابيديم شبكه fatafeat مي ديدم و بهش گفتم بيا ببينيم فردا با هم براي بابايي آشپزي كنيم . باربدي آقا هم خوشحال با من يه ربع برنامه آشپزي مي ديد.   ...
15 خرداد 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به باربدي آقا می باشد