باربدباربد، تا این لحظه: 18 سال و 5 ماه و 15 روز سن داره

باربدي آقا

بستنی فالوده ای

امروز قرار بود بريم خونه مامان بزرگ ولي نرفتيم و مونديم خونه و بازي كرديم. كلي خوش گذشت. بابايي هم شب اومد و با هم رفتند حموم و آب بازي. پسرم اين روزها خيلي بستني مي خوره. روزي سه تا. ماشاء الله. علاقه زيادي هم به بستني يخي فالوده اي داره كه بهش گفتم كه سوپري هاي خونه ما نداره و فقط محل مامان بزرگ داره. بلكه اگه بستني مي خوره يه چيزي بخوره كه مفيد باشه. ...
1 تير 1390

زخمي

رفتيم خونه مامان بزرگ، بعدشم با مجتبي و خاله مريم و خاله ليلا (دختر عمه من) رفتيم پارك. خيلي خوب بود و خيلي خوش گذشت. تا رفتيم الاكلنگ بازي. خيلي غر مي زد چون يه دختر نشسته بود همش غر مي زد كه اون پاشه و باربدي آقا با مجتبي تنها باشه كه يهو پاش موند زير جايي كه پايه الاكلنگ اونجا جا مي افته. خلاصه كه هم من هم باربدي آقا ضعف كرديم. بالاي قوزک پاش كبود شد و كمي هم خون اومد. رفتيم خونه. تو راه براي اينكه آروم بشه مجتبي صداي آمبولانس در مي آورد و باربدي آقا شده بود مريضش. تو خونه هم باند و بتادين و ....  پسرم خيلي گريه كرد خيلي ...
31 خرداد 1390

حموم بازی

رفتم خونه يه كم بازي كرديم و مي خواستيم بخوابيم كه گفت: تو اتاق من بخوابيم كه رفيتم تو اتاق باربدي آقا خوابيديم. بعدشم بازهم بستني خورد و يه كم نون و پنير رفتيم حموم. فكر مي كردم بابايي كليد داره، كليد رو از رو در برداشتم و ساعت يه ربع به هشت رفتيم حموم. ساعت هشت و نيم صداي زنگ رو شنيدم بابايي بود و بازهم يه ربع پشت در مونده بود. ها ها ها ها ها   . تا ساعت نه و پنج دقيقه حموم بوديم. خيلي خوش گذشت. شام هم ميوه خورد. ...
30 خرداد 1390

بزرگ

صبح باهاش صحبت مي كردم بهم گفت: مامان لعيا بيا با هم بخوابيم بعد بريم خونه مامان بزرگ. صبح با پرستارش حموم رفته بود ولي نذاشته بود سرش رو بشوره. گفته بود: شامپو خونه مامان بزرگه. (كه پرستارش سرش رو نشوره). رفتم خونه حاضر شديم رفتيم خونه مامان بزرگ. يه كم يازي كرد و با هم رفتيم پارك حدود يك ساعت و نيم بازي كرد. با يه دختر دوست شد به اسم كيميا. بدون كيميا سُر نمي خورد. چون از باربدي آقا كوچيكتر بود، همش دستشو ميگرفت. احساس بزرگی می کرد. تا کیمیا بره بالای سرسره هیچ کسی رو نمی ذاشت سر بخوره. دستاشو باز می کرد و می گفت: برو. خیلی هوای کیمیا رو داشت. از الان داره یه کار می کنه که حس مادر شوهری من به عروس تقویت بشه  (البته از نوع بدش و تُرک...
29 خرداد 1390

احساساتی

رفتم خونه كلي باهاش بازي كردم و خوابيديم. داشتيم مي خوابيديم بهش نگاه كردم و گفتم باربد خيلي دوست دارم. با بغض بهم نگاه كرد و گفت: منم تو رو خيلي دوست دارم. اونقدر به دلم نشست كه كلي ماچش كردم. ÷سرم جدیداً خیلی احساساتی شده. بعد از ظهر هم خونه مونديم و با هم كلي بازي كرديم. يهو اومد (براي اولين بار) گفت: مامان لعيا مي خوام برات شعر بخونم. و برام شعر خوند.كلي ذوق كردم. بابايي هم ساعت هشت و نيم بود كه اومد خونه. كه شروع به بازي كردند. ...
28 خرداد 1390

چيپيس

صبح ساعت ده صبح بيدار شد. بهش گفتم بخواب. گفت: مامان بيدار شو. ببين صبح شده. بعد از صبحونه كلي بازي كرد با ماشيني كه بابايي براش سوغاتي آورده بود. نهار هم نخورد. بعد از ظهر با بابايي رفت پارك. بعدشم هايپر. بابايي گفت بريم شام بيرون. گفتم نه چون نهار نخورده مي خوام يه غذاي سالم بخوره. به سلامتي شام هم نخورد و گريه كرد و به قول خودش چيپيس و ماست خورد. اين هم جواب باربدي آقا به وجدان من. ...
27 خرداد 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به باربدي آقا می باشد