باربدباربد، تا این لحظه: 18 سال و 5 ماه و 15 روز سن داره

باربدي آقا

خونه تكوني

از صبح خونه بوديم بعد از ظهر با بابايي رفت چرخ بازي منم شروع كردم به عوض كردن ديزاين خونه. خيلي خوشحالم ...
14 خرداد 1390

لباس

امروز بعد از ظهر رفتيم مانتو بخرم. بماند كه چند بار گمش كرديم. بابايي بردتش. طبقه پايين فروشگاه. رفتم طبقه پايين كه تاپ بخرم. پرو پرو به چشماي من زل زد و گفت: چقدر لباس ميخري. چند تا لباس مي خري؟ تو اينهمه لباس داري. الآن خانومه دعوات مي كنه. الآن خانومه ميگه برو بيرون. قيافه منو بايد مي ديد. يعني داشتم شاخ در مي آوردم. از بابايي هم پرسيدم كه اون يادش داده كه بابايي هم قسم خورد كه نه من يادش ندادم. خوبه من براي خودم خريد نمي كنم وگرنه بيچاره بودم. تمام راه هم فقط مي گفت: بريم براي بابابزگ دوستم ساعت بخريم.   ...
13 خرداد 1390

رَحْمْ اِلَهْ

بعد از ظهر بابا بزرگ (باباي بابايي) زنگ زد تعطيلات دعوتمون كرد خونشون. باربدي آقا هم باهاشون صحبت كرد و شروع كرد به غر زدن كه الا و لله بريم خونه بابابزرگ دوستم (به باباي بابايي مي گه) چون بابايي گفت: بابابزرگ مي خواد برات روبات كنترلي بخره. حالا هي مي گفت: بريم روبات كنترلي رو از بابابزرگ دوستم بگيريم بعدش بريم خونه مامان بزرگ. بهش گفتم: فقط مي خواهي بريم روباتتو بگيري بعد بري. در نهايت نامردي گفت: آره. خلاصه كه رفتيم براي بابايي كت و شلوار بخريم. تو فروشگاه يه آن تصميم گرفتيم براي باباي من روز پدر كت و شلوار بگيريم. (ما از اين تصميم هاي آني زياد مي گيريم) خريديم و باز يه آن تصميم گرفتيم براي بابابزگ دوستم هم ساعت بخريم. باربدي آقا اينو ش...
12 خرداد 1390

عذاب وجدان

با باربدي آقا رفتيم خونه مامان بزرگ. خيلي بازي كرد خيلي. شروع كردم به درست كردن شام. بابايي هم ساعت 10 بود كه رسيد خونه. واي چقدر عذاب وجدان داشتم كه باربدي آقا رو پارك نبرده بودم. داشتم مي مردم. گريه‌ام دراومد. البته بماند كه هر چي مي گفتم بيا بريم پارك مي گفت: نه. ولي اگه كار نداشتم به يه بهانه اي مي بردمش. شب هم تا خواستيم شام بخوريم برقها رفت و با بابايي شروع كردن به شمع بازي. ...
11 خرداد 1390

بمس الله

رفتم خونه پرستارش به باربدي آقا گفت: باربد نام خدا؟ باربدي آقا گفت : بِمْسِ الله (بسم الله). يه شعر بود كه من فقط اين تيكه شو ياد گرفتم. واي چقدر با مزه مي گفت. از ذوقم فوري زنگ زدم به بابايي بعدشم خاله مريم. خلاصه كه تا شب بچه ام صد بار اينو گفت. باز هم قرار بود كه بعد از خواب بعدازظهرمون بريم پارك. ولي وقتي از خواب بيدار شد . گفت: پارك نمي رم. بريم آب بازي. خواستيم بريم آب بازي گفت نه آب بازي نمي خوام. با هم بازي كرديم و بالاخره رضايت به آب بازي داد. امروز يه جور رولت گوشت از نيني سايت ياد گرفته بودم براش درست كردم كه خدا رو شكر و ماشاءالله خوب خورد. كلي هم با بابايي بازي كرد.   ...
10 خرداد 1390

نوش جونت

قرار شد كه بعد از خواب بعدازظهرمون بريم پارك. سر درد داشتم و قرص خوردم. قرص خوردن همانا و خوابيدن تا ساعت شش و نيم همان. باربدي آقا رو هم به زور بيدار كردم. قرار شد با بابايي بريم هايپر. باد مي يومد. بهش گفتم الان رعد و برق مي زنه. گفت: مامان رعد و برق چه جوري مي ياد. منم دستاشو كردم ابر و بهش توضيح دادم. بعد خودش گفت: بعدش بارون می یاد. داشتیم می رفتیم عروسی خاله مرضیه بارون اومد. قیافه من دیدنی بود عروسی خاله مرضیه ٢٧ بهمن بود. هنوز یادشه که اون شب یه کم بارون خوردیم. تو خونه داشت بستني مي خورد كه بابايي بهش گفت: چي مي خوري؟ گفت بستني سبز. بعد گفت : پيماني بگو نوش جونت. كلي خنديدم. شب هم قبل از خوابش صورتش بد خورد به كله ام. كلي گريه كرد...
9 خرداد 1390

عشق

امروز روز آب بازيمون بود خيلي بهش خوش گذشت. بعد از حموم هم كلي با هم عاشقونه صحبت كرديم. بهش گفتم كه باربدي آقا خيلي دوست دارم. اون هم مثل هميشه مي گفت: مي دونم. منم تو رو خيلي دوست دارم. اين موقع ها فكر مي كنم ‌آيا ممكنه من يه روزي برسه كه كسي رو بيشتر از باربدي دوست داشت باشم. محاله. عشق به فرزند تمومی نداره. وقتي مجرد بود و هنوز بچه نداشتم، هيچ وقت فكر نمي كردم كه بچه‌ام رو اينقدر دوست داشته باشم و بهش وابسته باشم. خدايا همه بچه‌‌ها رو برای پدر و مخصوصاً مادراشون سالم نگه دار. آمين خیلی دوست دارم باربدم. ...
8 خرداد 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به باربدي آقا می باشد